پنج شنبه ها که از خونه پدری ام برمی گردم دلم به اندازه دنیا می گیره
که چرا وقتی پیششون بودم قدرشون رو ندونستم
البته اون موقع ها حق داشتم شدت خشمم زیاد بود
این حس امشب برام بیشتر از همبشه بود
چون سر شام همسرم به مامان و بابام گفت سارا حساسه
و من گفتم بالاخره هر کی یه بدی داره
و مامانمگفت البته مهربونه و صبور (خیلی وقته که می دونن همسرم زود جوش میاره)
و بابام گفت سارا همه چیز رو میریزه تو خودش و این جمله اش منو عجیب تحت تاثیر قرار داد
احساس می کردم بعد از این همه سال که تلاش کردم منو ببینن دیدن
درکم کرد
و این برام پر از حس خوب و بد بود
خوب اونجایی بود که دیدم درک شدم و پشتمه
اما بد اونجایی که می دونم کار زیادی ازش ساخته نیست چون باز منمیریزم تو خودم
و چقدر دردناکه این عادت
و کسی نیست که بداند جلوی یک همسر مضطرب که زودم عصبانی میشه مجبوری که بریزی تو خودت.
نمی دونم چرا دلم گریه می خواد

ما را در سایت طبیعتِ زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160